تبليغاتX
خوابگاه خودمختار بولوار کشاورز و رستاک

من همونم که یه روز...

 
آخرین مطالب
  ازونجا که اینروزا با پایان نامه درگیرم سعی میکنم ساختار این پست علمی - پژوهشی باشه شاید به جای مقاله ازش استفاده کردم.

مقدمه

میگن چطور میشه که یکی با دست خودش، خودش رو بدبخت و بیچاره میکنه...

کاری نداره که فقط یه ذره بی عقلی لازمه همین ...این بی عقلی که میگم در حد عقل ناقص من باشه کفایت میکنه..

یکی نیس بگه آخه تو آبت کم بود نونت کم بود این چه خاکی بود ریختی تو سر خودت ...

مثلا میخواسی بگی منم آره!!!! میخواسی جلو دوستات یه خودی نشون بدی...

بیان مساله :

آدما اصولا از این که جزو اولین ها باشن یا اولین چیزی که در هر زمینه ای بوجود اومده رو ببین احساس کلاس بهشون دست میده خفن...حالا بعضی اولین ها خوبن مثلا  اینکه آدم اولین هواپیما رو ببینه اولین موبایل یا یه چیزی تو مایه های اینا...ولی هیچ  اولین هایی اولینی که من دیدم نمیشه

اهداف - سوالات کلی -سوالات جزئی و چیکده ی مقاله(همش با هم) 

توی اینترنت راجع به اولین پیتزایی تهرون یه مطلبی خوندم که کلی تعریف کرده بود...این اولین بودنش بدجوری دلمو برد گفتم برم اونجا یه چندتا عکسم بگیرم برگشتم دهات ببرم به همه نشون بدم روشون کم شه رو همین حساب  از دوستام خواستم که یه سر به  اونجا بزنیم . بالاخره روز موعود رسید و من سرمست ازینکه دارم دوستام رو به یه جای عالی میبرم به راه افتادم من جلو می رفتم یعنی من اول پیشنهاد دادم و اونام پشت سرم ..بعد کلی اینور اونور رفتتن بالاخره پیداش کردیم.. یه جای قدیمی با سبک قدیمی. یجورایی همه چیش قدیمی بود حتی گربه هاش یجوری دیگه میو میو می کردن حالا میگید چطوری میو میو میکردن خوب معلومه خشانت داشت صداشون .. گربه نره ش  یه ابهتی داشت زهره آدم ماده رو می پکوند چه برسه به زهره ی گربه ی ماده ...گربه ماده هم اینقد حیا داشت اگه بگی سرشو بلند کرد حالا گربه های الانم ببین اینقد چش دریده ان که نگو بلانسبت گربه ی شما...

بگذریم بریم سراغ داوود و پیتزاش

دوستان نشستن و من رفتم پیتزا سفارش دادم اولش کلی کالباس بهمون داد تا بخوریم و ته بندی بکنیم تا سفارش آماده بشه به زور یه کم کالباس چپوندیم تو حلقمون و بقیه ش رو دادیم به گربه ی همسایه ی داوود اینا ولی هر کاری کردیم گربه هه نخورد ما اگه خیلی عقلمون کار می کرد همون جا باس میفهمیدیم جایی که کالباسشو گربه نخوره باید درشو تخته کرد ولی نه این وصله ها به داوود نمی چسبه..مهری جون از صب چیزی نخورده بود به عشق پیتزا داوود...ب سمیه و وحیده م دهنشون آب افتاده بود ولی به رو خودشون نمی اوردن بالاخره صدامون زدن و رفتیم سراغ پیتزاها..منو بگی هنوزم به خودم افتخار میکردم که بچه ها رو به همچین جای نابی آوردم... هنوز پیتزا بین زمین و هوا بود که پریدم بهش اینقد بی تاب خوردنش بودم که نمی ذاشتم بچه ها عکس بگیرن یه قاچ رو که برداشتم دیدم اصلا با پیتزاهای دیگه فرق داره یه عالمه کالباس و سوسیس رو درشت تیکه تیکه کرده بودن و گذاشته بودن روی یه تیکه نون و یه کم هم پنیر مالونده بودن روش... قیافه ش که زار می زد چیز اجق وجقیه ولی گفتم حتما مزه ش عالیه اینقد ارتفاعش زیاد بود که باید دهنمو یه عالمه کش میدادم تا یه گوشه ش رو بتونم گاز بزنم با کلی دنگ و فنگ و لب و لوچه رو اینور و اون ور کشوندن که منجر به دهن گشادیم شد بالاخره یه تیکه رو در دهان مبارک جای دادم چشمتون روز بد نبینه انگار داشتم یه گربه ی زنده رو گاز می گرفتم وووووووووع هر چی سس روش ریختم مگه تاثیر داشت حالا مونده بودم چطوری به دوستام نگا کنم واسه این که کم نیارم گفتم: به به ببینید چقد جالب درستش کردن. واقعا انگار داری اولین پیتزایی که اومده ایران رو میخوریا !!! چیه این پیتزاهایی که جدیدا درست میکنن  ...دوستام در حالی که عاقل اندر سفیه نگام میکردن به زور داشتن می خوردن چند قاچ رو به زور خوردم و تصمیم گرفتم به زورم که شده یه قاچ دیگه بخورم و دیگه خودمو بزنم به سیر شدن ...همین که تیکه آخری رو  توی دهنم جاسازی کردم و یه گاز زدم و برا گاز بعدی آماده شدم یهو چشمم به یه دونه سبیل سیاه شبیه سبیل مظفر الدین شاه افتاد که زیر یه تیکه کالباس جا خوش کرده بود و هر چی خورده بودم رو باز به سمت بالا هل داد .. حالا از یه طرف همه ی محتوی معده م داشت مثه سونامی میزد بیرون از یه طرفم نمیخاسم بچه ها بفهمن.. جدالی بود بین مرگ و زندگی.. کدوم رو باید انتخاب می کردم معده ی در حال انفجارم رو یا دوستای بیچاره م که داشتن بخاطر من پیتزا رو با تموم بدمزگیش می خوردن حالا اگه ماجرای سبیل رو هم میفهمیدن خیلی اوضاع خراب میشد...با فوت و فن بسیار پیتزای جویده شده رو ریختم لای یه دستمال و تا نیم ساعتی گنگ و پریشون خیره بودم به سبیل سیاه پر رنگی که هنوز بهم خیره بود  اون به من نگاه میکرد من  به اون ...با خودم فکر کردم احتمالا اینا برا نشون دادن قدمت اینجا یه دونه سبیل قجری توی هر پیتزا جاسازی میکنن آخه یجوری باید نشون بدن اینجا واقعا قدیمیه سبیل که میگم ازین سبیل سوسولای الانه نبودا یه چیزی تو مایه های یال اسب شاهسون.حالا  هر چقدر من از سبیل بدم میومد سرم اومد.بازم جای شکرش باقیه سبیله رو نخوردم وگرنه باید میفرستادنم کالیفرنیا واسه عمل جراحی ...تازه اونام فکر نکنم با هزارتا عمل باز و بسته می تونستن از پس این سبیل بر بیان.. خلاصه پس از آبرو ریزی بسیار و ضایع شدن جلو دوستام  بخاطر این اولینی که کشف کرده بودم پیتزا داوود رو ترک کردیم در حالیکه داشتم جریان سبیل رو براشون می گفتم چشمم از دور به صاحب پیتزایی افتاد که با سبیل سیاه و لبخندی نمکین داشت به ما بدرود میگفت تو دلم گفتم زهرمار بجای اینکه لبخند بزنی مثلا مشتریات زیاد شن برو یه ژیلت ۱۰ تیغه پیدا کن این سبیلو بزن جیگرم له شد اه اه اه (البته اینم بگم که صاحب پیتزایی که داوود نامی بوده الان دیگه نیس و شاید بخاطر همینه این شده وضع اونجا)  دیگه دوستام از اون روز اگه بخوان به من فحش  پر و پیمون و پدر و مادر داری بدن میگن پیتزا داوود (پیتزا سبیل)

نتیجه ی اخلاقی :

خوش به حال لیلی که دیر رسید و پیتزا نخورد...گاهی زود رسیدن به قیمت جان و مال تان تمام می شود  سعی کنید دیر برسید...

همیشه اولین ها بهترین ها نیستند...

وقتی می خواهید دوستانتان را به جایی دعوت کنید شیرازیت خود را کنار گذاشته اول خودتان یک سر بروید تا بعدا مجبور نشوید هی عرق بریزید...

وقتی به رستوران یا فست فودی می روید ابتدا به گربه هایی که آنجا می چرخند دقت کنید اگر لاغر و مردنی بودند قدم به آن آنجا نگذارید...

وقتی می خواهید جایی غذا سفارش دهید به آشپز گرامی و سبیل و ابروان کمانی اش دقت وافر نمایید...

مهم ترین نتیجه: برادرانی که ابروهای خود را دم موشی یا دم ماری می کنند  لااقل در زمینه ی آشپزی خیلی قابل اطمینان تر هستند از برادرانی که به پیروی از نیاکان خود هر روز رزماری به ابروهایشان می مالند تا پرپشت تر شود...

اگر عمری بود باقی

به داوود دل نمی بندم...

بدرود...

 


برچسب‌ها: پیتزا, داوود, سبیل


پنجشنبه یکم دی 1390
  کامنتی به وسعت یک پست...

 

دوست عزیزی به نام آقای شریعتی یه کامنت گذاشتن چون در قد و قواره ی یه پست بود من  نتونستم اونجا جواب بدم گفتم بیارمش اینجا تا هم بشه جواب داد و هم خانما با خوندنش درس عبرتی بگیرن:

 سلام
خوبين - خداييش حال كردم با اين مطالب - دمت گرم .
ياد دوران دانشجويي و ماه رمضون افتادم . بگذار من هم خاطره براتون تعريف كنم .
يكي از روزهاي ماه رمضان دختر خانماي گل رشته كامپيوتر بر سر دسپخت با بچه هاي دانشكده شيمي كر كري مي خوندند و هر كدوم دستپخت خودشان را به رخ همديگر مي كشاندند ، تا اينكه دوطرف حاضر شدند برا هم سحري درست كنند .
شب اول مواد تهيه سحر برا خانما خريداري شد و در اختيار خانما قرار داده شد و ما هم به اميد سحري خانما مونديم ! چقدر ريسك بزرگي بود تا سحر خداخدا مي كرديم سرمون كلاه نره ، تا اينكه نزديك ساعت 3:30 تلفن زنگ خورد و شبنم گفت سحري آماده است در اتاق حراست گذاشته شد ، يادم مياد با شنيدن اين حرف سريع موتور را روشن كردم و با يكي از بچه ها سراسيمه به سمت دانشگاه حركت كرديم  ، از بس كه عجله كرديم و شايد هم .... ما تو يه چاله سقوط كرديم و نگو ...
هر دونفر مصدوم به بيمارستان اعزام شديم و رفقا منتظر آوردن سحري .
اذان شد و بچه ها از جريان آگاه شدند .
خوشبختانه بخير گذشت ولي سحري هنوز در حراست گذاشته  شده بود و پيامك هاي خانما پشت سر هم مي امد كه سحري چطور بود ؟؟؟
به هر حال سحري به دست ما رسيد و ناهار مفصلي به يمن محبت خانماي گل ما خورديم ..( خدايا ببخش . لذيذ بود و دستپخت شبنم )
2 شب بعد نوبت ما شد و وسايل خريد شد و علي كه آشپز قهاري بود و دم از دستپخت تهرونيش مي زد شروع به پخت كرد (واقعا هم دسپخت داشت يه پا خانم بود ) سحر تحويل داده شد و ما منتظر تل بوديم و تعريف و تمجيد بشنويم ، ناگهان تل به صدا درامد و هر چه بد و بيرا بود به ما دادند ، علت را پرسيديم تا همه آنها راهي بيمارستان شدند .
فهميديم كه علي شيطوني كرد ، شرمنده بيان مي كنم اما بگذارين بنويسم ، اين علي بد انديش ما بعد از پخت غذاي لذيذش دو تا سوسك گرفته و در ته ديگ برنج انداخته بود .  ببخشيد ها
خانما بعد از اينكه خوب سير شدند ناگهان به ته ديگ كه ميرسند ،چشمتون روز بد نبينه .. سوسكا را ميبينند و همون رو سفره چه بساطي راه انداختند خوشبختانه به بيمارستان رسيدند و جون سالم به در بردند .

راستي علي مي گفت مي خواستم تا ابد خاطره اين سحري تو ذهنشان باشد .

......................................................................................................................................

خدا رو شکر که من هیچ وقت به جماعت ذکور در زمینه ی آشپزی اطمینان و ایمان نداشتم و ندارم ... راستی داشتم کامنت شما رو میخوندم فکر کردم یکی از دخترای خوابگاهه آخه یه فامیل شریعتی هم اینجا داریم بعد به اون قسمت رسیدم که نوشتید موتور رو روشن کردم هاج و واج موندم که مگه خانم شریعتی موتورسواری بلده !!!! و اصلا مگه خوابگاه دخترونه میزارن کسی موتور بیاره!!!!

نتیجه ی اخلاقی :

هیچ وقت به آقایون اجازه ندید آشپزی کنن...

اگر قرار شد آشپزی کنن از زمان کاشت تا زمان برداشت بالا سرشون بایستید...

هیچ وقت به صرف اینکه یه اقایی اول خودش از غذاش میخوره به خوب بودن اون غذا اطمینان نکنید ...چون معده ی آقایون همه چی هضم میکنه و کلا عادت دارن چشمشون رو می بندن و  از حلقوم میریزن تو....
هیچ وقت به اینکه چندتاشون مثه سامان گلریز آشپزیش خوبه دلگرم نشید اینام از دستشون در رفته...

اگر خیلی ریسک کردید و خواستید کفگیر آشپزی رو به دست آقایون بسپرید قبلش سبیل و ابروهاشون رو از ته بزنید کله شون هم مشکلی نداره چون با مواد شیمیایی که جدیدا قاطی همه چی شده خدا رو شکر دارن کچل میشن ...

هیچ وقت به یک مرد اطمینان نکنید حتی اگر زاده ی پایتخت باشه همون طور که می بینید علی اقای قصه ی ما تهرونیه ...اگر  زد به سرتون و خواستید اطمنیان کنید به اقایون شیرازی اطمینان کنید..به خدا عین کف دستن باهاتون...

و یه نتیجه ی مهم آقایون سحری که می خورن به معنای روزه گرفتن نیست و سر ظهر هم اگر اغذیه مغذیه باشه ناهار رو می زنن توووووپ.. میگید نه به متن حکایت مراجعه کنید...

از اقای شریعتی بخاطر ارسال خاطره ش تشکر میکنم البته یه کم آخرش بد تموم شد ولی کلی خندیدمآخه این کارا مزه داره

در آخر اینو بگم :

بچه های خوابگاهی اگر کسی خاطره ی قشنگی  از خوابگاه داره واسه م بفرسته تا به اسم خودش بزارم تو وبلاگ...




جمعه بیست و هشتم مرداد 1390
  یا ایها الناس  ثواب افطاری دادن به قشر خوابگاهی آنقدر زیاد است که اگر همه ی فرشتگان عالم جمع شوند و تمام دریاها مرکب شوند و تمام زمین و آسمان دفتر شود نمی توان نوشت.. مطمئن باشید اگر زمان ائمه خوابگاه وجود داشت حتما در احادیث و روایات به این قشر مظلوم نیم نگاهی می شد..از ما گفتن بود هنوز هم وقت دارید تا ما را به بزم افطاریتان دعوت کنید...  اگر هم نخواستید دعوت کنید تا ما بیاییم برایمان بفرسیتید دم در خوابگاه چون اینجوری هم شما راحت ترید هم ما

امشب از طرف نهاد به ما افطاری دادند...فقط باید می بودید  و می دیدید...هنوز چند دقیقه از اذان نگذشته بود که هر چه سر میز بود و نبود با خاک یکسان شد یعنی بچه های محترم رستاک نشین تا می شد در معده شان جا دادند و آنچه را هم که معده شان توانایی حمل نداشت به کیف و کیسه و نایلون سپردند ...یک گروهی که از قبل با خودشان ظرف آورده بودند سریع بامیه ها و رطب های باقیمانده را در ظروف چپانیدنید و اصلا هم برایشان مهم نبود که شاید کنار دستیشان هنوز دلش می خواهد بامیه بخورد...

همه ی دانشجویان  برنج و مرغ و دوغ و سالاد و رطب به غنیمت بردند و اینجانب هم بخاطر نخبه بودنم و هم بخاطر کم نیاوردن به سمت لیوان های یکبار مصرف حمله بردم و تعدادی را چپاول نمودم بر اساس برآوردی که به عمل آوردم با سی عدد لیوانی که از این ضیافت نصیبم شد تا مدت ها از رنج شستن لیوان آسوده ام. همچین خنگ هم نیستما آنهایی که غذا را انتخاب کردند نهایتا دو وعده می خورند و تمام ولی من حالا حالا ها لیوان دارم... چیه ؟؟؟ چرا بد نیگا می کنید؟؟؟؟ حتما فکر می کنید چون هیچ چیزی نمونده من مجبور شدم لیوان بردارم نه خیر اصلا ازین خبرا نیست من به مادیات بی توجهم این لیوانا رو بخاطر متبرک بودن برداشتم  لیوان بدم خدمتتون

یک روز بعد...........

نگارنده لازم می دونه از خانم محترم و متشخصی که امشب از ولنجک واسه مون نذری فرستاد تشکر کنه 

هر چند به هر اتاق یه غذا و به هر نفر یه قاشق برنج رسید ولی مهم معنویته....اجرکم مقبول  یا صدیقتی




یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390
   

من نمی دانم چرا عده ای کوته بین چشم ندارند گشت محترم ارشاد را ببینند... و همیشه با چشم بد به این عزیزان نگاه می کنند انگار این ها بلانسبت دور از جان سگند و می خواهند پاچه شان را بگیرند ...این قشر زحمتکش جامعه که از صبح تا شب در جهت گشاد کردن مانتو - تنگ کردن پاچه-پایین کشیدن آستین- اتو کردن موهای فر -فر کردن موهای صاف -تمیز کردن ناخن-  مرتب کردن شال و روسری-و  همچنین قرار دادن گوهر وجود خواهران اندر صدف چادر  به منظور دور کردن شیرینی وجود خواهران از مگس شهوت برادران  و از همه مهم تر قطع دست های اهریمنی به هم متصل جان نثاری می کنند. این عزیزان از خود گذشته که اگر احیانا دور یک میدان  نباشند انگار آن میدان از تهی سرشار است.

این جانب راقم این سطور به تازگی کشف مهمی کردم که باعث شد ارادت حقیر به این فرقه بیش از پیش شود...بنده ی ناچیز سراپا تقصیر پی بردم که گشت ارشاد محترم علاوه بر اینکه  با انجام  موارد فوق به سلامت روح و روان جامعه کمک می نماید در زمینه بهبود جسم و به طور اخص مرض مزمن سکسکه نیز ایفای نقش می نماید.

دوش در طبقه ی همکف من با دختی از دختران خوابگاه برخورد نمودم که یک کلمه می گفت یک سکسکه تحویل می داد و بیچاره بدجور هم عاصی بود.. ازآنجا که نوشیدن آب در رفع سکسکه موثر می باشد به او آب فت و فراوانی خوراندیم بیچاره به مرز ترکیدن رسید اما همچنان می سکسکید... او نا امید و ما ناامید تر از بهبودی سکسکه. ناگهان به خاطرمان رسید که ترس نیز سکسکه را قطع می نماید ... اما افسوس که هر چه صدای شیر و پلنگ و نهنگ در آوردیم موثر نشد او را از طبقه ی ۴ به پایین هل دادیم تاثیری نداشت- همه جا را تاریک کردیم و با ملافه ای دنبالش دویدیم  باز هم نشد....ناگهان فکری به خاطر حقیر رسید او را به گوشه ای کشاندم و گفتم شنیده ام امروز گشت ارشاد دنبالت کرده و تا در خوابگاه نیز تعقیبت نموده این جمله را گفتن همان و ولو شدن این دخت بی گناه همان ...القصه نه تنها سکسکه ی رفیقمان برطرف شد به طور کلی تا چند روزی به کما تشریف برد...

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل...




دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390
  توی یه دانشگاه(مهم نیست کدوم دانشگاه) یه قسمتی وجود داره واسه کسانی که می خوان ازدواج کنن یعنی برادران و خواهران مراجعه می کنن هم بهشون مشاوره میدن هم اگه بتونن شخص مود نظرشون رو براشون پیدا می کنن..توی این مکان مقدس بعضی وقتا یه آدمایی پیدا میشن که باید علاوه بر اینکه تو کتاب گینس ثبت شون  کرد چند تا بزرگراه و سد و هتل رو هم باید به اسمشون مزین کرد از بس اینا باحالن ...میگم باحالن باحالنا....

یه نمونه شو من گیر آوردم که اگه زودتر با این شخصیت آشنا شده بودم حتما به عنوان موضوع پایان نامه انتخابش می کردم حیفه همچین مغزایی تو مملکت باشن و فرارم نکرده باشن و ازشون تجلیل نشه(یهو فکر نکنید من مسئول اون مرکز هستما نه من عرضه همسریابی برا دیگران رو ندارم (به قول شاعر کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی ...)من این اطلاعات رو از یه بنده خدایی که مسئول اونجاست و از بخت بدش با من همسفر شد وبه  عنوان خاطره تعریف کرد به دست آوردم ایرادی هم نداره که تو وبلاگ بنویسم چون با ذکر منبع مجازه)

شنیدید میگن اعتماد به نفس آقایون بیشتره منم یه چیزایی شنیده بودم اما الان دیگه مطمئن مطمئن شدم... بریم سراغ قصه مون:

طرف مورد نظر به اون مرکز مراجعه میکنه(با یه هیکلی که از توی اشکال هندسی به ذوزنقه شبیهه) و با موهایی که ۱۰۰۰ در میون ریخته و با دندونایی که از بس مسواک نزده میشه به جای دندونای یه گودزیلای منقرض شده توی موزه ی آرمیتاژ ازش استفاده کرد...ازش می پرسن بفرمایید امرتون رو . طرف سرش رو پایین می ندازه و میگه من مراجعه کردم تا برام یه خانم خوب پیدا کنید...مسئول مربوطه: به به چقدر خوب مبارک باشه حالا شما چه ملاک هایی مد نظرتون هست برای ازدواج؟ طرف مورد نظر همچنان که سرش پایینه و داره مثلا خجالت می کشه میگه : ببخشید من روم نمیشه بگم میشه یه کاغذ و قلم لطف کنید.. نیم ساعتی گذشته و هنوز برادر عزب ما در حال نوشتن هست مسئول که حوصله ش سر میره اعلام میکنه که برادر وقت تمومه اگه کنکورم بود اینقد وقت بهتون نمی دادن و چون می بینه طرف همچنان در حال تالیفه برگه رو از زیر دستش می کشه...

به نظر شما این برادر محترم چه ملاکایی داشته:

همسر آینده ی من در درجه ی اول باید دکترا داشته باشه یا حداقل دانشجوی دکتری باشه ترجیحا رشته ی دندانپزشکی ...قد بلند و مانکن باشه ...صورت گرد و سفید(دقت کنید صورت باید گرد گرد باشه بیضی هم قبول نیس) .. موهاشم بلند باشه چون من دوس دارم مثه سیاوش قمیشی وقتی از همه کلافه م بشینم یه گوشه ی دنج موهای تو رو  ببافم...یکی نیس بگه تو خودت جمعا ۵+۱ عدد مو داری که اینقدر توقعت بالاس)) پدر و مادرش پولدار باشن ..خیلی هم خوشکل باشه ...آشپزیش عالی باشه لپ تاپش کمتر از اپل نباشه مسلط به آفیس..  ماشین داشته باشه اما رانندگی نکنه زن چکارش به رانندگی..مهریه ۱ عدد سکه به نیت اینکه اولین همسر منه و مهم تر از همه به قول ساسی  فقط واسه من بپوشه لباسای شب تنگو....و.....و.....و خیلی چیزای دیگه که اگه بنویسم هم دستای من از کار میفته و هم چشمای شما.

آی آی آی  جای من اونجا خالی که با پاشنه ی کفش چنان بکوبم ته ملاجش که مخ نداشته ش بریز کف سالن ...آخه مردک فکر کردی کی هستی تو؟؟؟ تو اونقدر کله ت پوکه که فکر کردی دختری با اون اوصاف میاد با تو زیر یه سقف...به نظر من یه همچین دختری ترجیح میده با یه شامپانزه زندگی کنه تا با تو...یه جوری میگی دندونپزشک باشه انگار روزی ۱۰ بار دندوناتو مسواک میزنی و نخ دندون می کشی یه دندون پزشک اگه دندونای تو رو ببینه که تا آخر عمر دلش از هر چی دندونه هم میزنه ...اصلا فرض بگیریم یه همچین آدمی مغز خر خورد کله شم خر گاز گرفت و در نهایتم خر شد اومد زن تو شد آخه با چه رویی می خوای باهاش بری بیرون ...

طرف چنان داره از اوصافی که همسر آینده ش باید داشته باشه میگه انگار نعوذ بالله نشسته جلو خدا و فرشته هام ملات رو چاق کردن و فقط منتظرن آقا لب باز کنه تا دقیقا با نظریات ایشون بانو رو بسازن و تحویل بدن ..

نمی خوام بگم زیبایی خیلی مهمه اما همچین بی اهمیتم نیس وقتی یه نفر قیافه ی زیر معمولی داره باید لنگش رو در حد گلیمش نگه داره  و همچنین نمی خوام بگم دو نفر باید دقیقا در یه حد باشن تا با هم ازدواج کنن اما می خوام بگم همه باید حد خودشونو بدونن ...

امیدوارم به برادرا بر نخوره خوب من چکار کنم که یه هم جنستون رفته سوتی داده در حد بنز!!!!!!!!!!!!!!




جمعه بیست و چهارم تیر 1390
   

یه خانمی به اسم لیلا خانوم فروهر یه ترانه ای داره که مضمونش اینه:خیلی سخته اون کسی که تا دیشب بود یادگاری صب بلند شی و ببینی که دیگه دوسش نداری....من نمیدونم این خانوم احتمالا تجارب دیگه ای رو نداشته که این به نظرش خیلی سخت بوده مثلا اگه آدم صب بیدار شه و بعد ببینه اون کسی که دوسش داشته دیگه بهش محل نمیزاره که بدتره  بزارید ساده تر بگم این که من صب پا شم ببینم یکی دوسم نداره سخت تره یا خودم کسیو دوس نداشته باشم. حالا بی خیال اینا که چیزی نیس آدم تو خوابگاه یه چیزایی رو می بینه که اصلا یادش میره دوثت داشتن رو با کدوم ص می نویسن واللا...مثلا : خیلی سخته صب پا شی بعد یه جیغ ممتد بکشی چرا؟ چون که صب شده!!! حتما می پرسید مگه بده که صب شده معلومه که بده چون شما شب رو با شکم خالی خوابیدی و  یه جوریم خوابیدی که تا نزدیکای ظهر بیدار نشی و صبحونه رو دودر کنی اما میبینی چشمت ساعت۷ صب به سقف اتاق خیره مونده تازه سخت تر اینه که تو شبش هم هیچی نخوردی حالا تو می مونی و یه معده ی خالی و یخچال پر از آب و برفک و جیب خالی از پول و پر از دستمال کاغذی مرطوب...

من نمی خوام تو کله ی شما فرو کنم که چی از چی سخت تره اما شک نکنید که خوابگاهی بودن در ترم تابستون که یارانه مدت ها قبلش بدرود گفته و همه ی اجناس موجود در سوپری محل ۲۴ عیار شده خیلی غم انگیزه...

ولی خوب نتایج خوبی هم داره مثلا اینکه ما می تونیم یه کتاب آشپزی خوابگاهی تالیف کنیم که اگر هیچکسی نخره مطمئنا بچه خوابگاهی های ترم تابستون تو هوا می قاپن... اولین غذایی که من در ترم تابستون تجربه کردم عدسی تخم مرغ یا تخم مرغ عدسی بود البته اگر تخم مرغاش به تاریخ انقضا نزدیک شده باشن مطمئنا پر ملاط تر از آب در میاد..ولی خوب بعدا باید تاوانش رو هم پس بدید

بگذریم...

من

و دوستم

وحیده

می خواهیم تابستان ۹۰

را با هم

تجربه کنیم

با ما باشید تا به

شما یاد بدهیم

چطور ۵ عدد میوه را ۱ هفته بخورید که تمام نشود

بدون زردچوبه- رب- و نمک -سویا-روغن- و حتی خود ماکارونی ماکارونی بپزید...

چگونه وعده های غذاییتان را با خواب عمیق حذف کنید...

 چگونه پنیر ۱۰۰ گرمی را بخورید که به اندازه ی یک کیلو پنیر در حالت عادی برکت داشته باشد...

چگونه با صابون موهایتان را بشویید...

و چگونه وقتی دارید از گشنگی پس می افتید بنشینید پشت کامپیوتر و  وبلاگتان را به روز کنید.

تابستان امسال ما را فراموش نکنید.




پنجشنبه شانزدهم تیر 1390
  خونه هم عجب دردسرایی برا خودش داره ...مخصوصا وقتی قبض ها بیان اون  هم کله گنده و دک و درشت...

چند بیت نوشتم در مورد قبض...

ادعای شاعری ندارم پس عروض و قافیه رو هم  بیخی...

ادعای سیاست هم ندارم فقط واسه خالی شدن خودم نوشتم...

قبض آمد و روح بنده را قبض نمود

احساس حیاتی هم اگر بود ربود

قربان سهام اعتدالت گردم

قربانی وام ازدواجت محمود

با من که نه مزدوج، نه معتدل گردیدم

این صیغه ی حذف یارانه چه بود

بعد از این همه بی هدف اجراییدن

این معنی اجرای هدفمندت بود؟؟!!

(پریsa پیش نوک)

 




شنبه بیست و یکم اسفند 1389
  با توجه به اینکه من حالا حالا ها خونه موندنی هستم  ترجیح دادم چند خطی بنگارم ...و با توجه به اینکه کنکور کارشناسی ارشد در پیشه گفتم یه کم  سازمان سنجش و وزارت علوم و سایر وابستگان  را قلقلک بدم...

 

تقدیم به تمام جان باختگان  راه کنکور

روز کنکور بود ...از دو شب قبلش آقای توکلی رییس محترم سازمان محترم تر سنجش که ماشالله معرف حضور همه ست  گلوشو پاره کرده بود که دیگه درس رو بزارید کنار به ذهنتون استراحت بدید اما کو گوش شنوا من با سه چهارتا طبقه جزوه زیر بغل داشتم آماده می شدم برم سر جلسه ی کنکور ...مادرم که از دو ساعت قبل ترش بیدار شده بود گل گاوزبون دم کرده بود تا استرس دخترش رو منفجر کنه ...پس ازینکه ی هر چی تو یخچال بود انباشته شد تو شکمم نوبت قرآن شد با چشمای پف کرده  جزوه ها رو به دوش می کشیدم و از زیر قران می گذشتم  رفتم که برم مادر جار زد برگرد دختر تغذیه تو فراموش کردی برگشتم یه  هفشت کیلو فندق و انجیر و تخمه ژاپنی و پسته و تخمه ی خربزه و کاکائو و آبمیوه اویزونم شد جزوه ها منو این ور هل می دادن و خوراکیا اون ور با حالتی نا متعادل در حالی که نظریات ارسطو رو مرور می کردم میرفتم که برم اما باز خونده  شدم تا یه دور دیگه هم از زیر قرآن بگذرم ....دیگه مطمئن بودم آکسفورد نرم تهران رو شاخشه ...

روی صندلی که نشستم  رفتم تو حس و با تبختر به  اطراف نگاهی انداختم سعی کردم یه کم چاشنی ابهت به نگاهم بدم تا رقبا حساب دستشون بیاد و روحیه شون تضعیف بشه یه وقت فکر نکنید من آدم بی وجدانی بودما اون موقع ها هنوز فیر پلی مد نشده بود ...ای جان انگار نگاهه تاثیر گذاشته بود همه مظلومانه نگا می کردن  از خودم خوشم اومد رد نگاهشون رو که گرفتم دیدم ...



ادامه مطلب

چهارشنبه بیستم بهمن 1389
  با شما هستم همراهان همیشگی ام...

شما خوبید می دانم ...با شما به آرامش ایمان می آورم و باورم می شود که خواب نمی بینم که زنده ام...با شما اوج می گیرم... مهربانیتان دلتنگی هایم را مداوا می کند...این شهر غریب را با شماست که بر می تابم....شما را دوست دارم.. دل کندن آسان نیست اما این روزها دلم هوای خانه کرده است..دلم برای نگاه مادرم که تا صبح خیره به در منتظر آمدنم می ماند تنگ شده..دلم برای آغوش پدرم که سرمای راه را از تنم می زداید بی تاب است...دلم هوای خانه کرده ...هوای گفتن و خندیدن ...باید بروم ...میدانم دعایتان بدرقه ام میکند چون شما خوبید ...مهربانید و مهربانان به خدا نزدیکند......

سلام دوستای گلم...

از همه تون متشکرم که به وبلاگم سر می زنید از :

هم خوابگاهیا...همکلاسیا...همسایه ها...رهگذرا...

به همه تون عادت کردم به کامنت گذاشتناتون... به کل کل کردناتون...به انتقادات و پیشنهاداتتون...

دارم یه مدتی میرم خونه ...قول نمیدم اما سعی می کنم زود برگردم...

امیدوارم توی این فاصله دوستانی که گفتن معتاد وبلاگم شدن ترک کنن...

اصلا من به چند دلیل دارم میرم خونه :

۱-ترک اعتیاد بعضی از دوستان ...البته ممکنه یه کم در طول ترک استخون درد بگیرید و بی خوابی بکشید ولی مقاومت کنید و اگر خیلی درد فشار آورد مطالب قبلی رو بخونید...

 ۲- یه دلیل دیگه که میدونم اگه بگم ریا میشه ولی میخام بگم تماسای پی در پی مادرمه که میگه کجایی دخترم خودتو برسون که پاشنه ی در رو از جا کندن...حالا هر چی من میگم مادرجون من نمی خوام واسه م مشغله ایجاد بشه بی تاثیره ...همون افرادی که تو پستای قبل ذکر خیرشون بود( کنت و تیمسار و افسر وظیفه و سریاز نگهبان و ...) خیلی علاقمندن واسه من مشغله ایجاد کنن.

۳- و مهم ترین دلیل: ازونجا که بعد از نامزدی داداشم خونه نرفتم یه جورای احساس می کنم دارم کم رنگ میشم و از طرفی اون حس خواهر شوهر گری رو که با کمک شما کلی تمرین کردم دارم از دست میدم...برم یه ابراز وجودی بکنم فکر نکنن خواهر شوهر بزرگه زبونم لال گلابیه...

 

راستی تا حالا دو نفر از آدم برفی جون ما خواستگاری کردن ...این نشون میده ما هم همچین در آفرینش بی تبحر نیستیما...کسایی که خواستگار آدم برفی هستن پیام بزران ...روز تولد  وبلاگ( هفتم اسفند) از بین خواستگارا یکی و انتخاب می کنه... البته اگه تا اون موقع اب نشده باشه...(حالا آبم شد شد اشکالی نداره  مطمئن باشید نمیزارم دست خالی برید

خوب من دیگه برم که پایانه ی بیهقی منتظرمه

 دووووستوووون دارم.....




سه شنبه بیست و هشتم دی 1389
  این چند روزه حنجره ی سرپرست ورم کرد و شایدم پاره شد از بس پیج کرد بیایید فیش شهریه ی خوابگاتونو بگیرید و هیچ کسی پیشقدم نشد .از ساعت ۷ صب تا ۵ بعدازظهر  یه دقیقه در میون پیج میکرد ولی کو گوش شنوا!!!

حقیقتا وقتی پول نیست واسه چی بریم فیش بگیریم...

اینقد هیچ کسی داوطلب نشد که بالاخره امشب  سرپرست شب تک تک اتاق  ها رو زد و نامه ی اعمالمون رو دستمون داد...

امشب اوضاع رستاک رقت بار بود حس و حال تیمی رو داشتیم که توی فینال جام جهانی حذف میشه تیمی که تا ضربات پنالتی هم مقاومت میکنه اما بالاخره کم میاره...

هر کسی فیش در دست -اشک در چشم و غم در دل یه گوشه کز کرده بود..

یه نفر  زنگ زده بود خونه و جریان رو...



ادامه مطلب

پنجشنبه بیست و سوم دی 1389
    این دفعه زدم تو کار شعر ببخشید چیز خوبی از آب درنیومده قول میدم دفعه بعد پر و

پیمون تر بشه 

 تصوير اصلي را ببينيد

 

 

تقدیم به دوستانی که در آستانه ی دفاعند:

زهره

معصومه

حدیث

نویده

مهدی

سجاد...



ادامه مطلب

شنبه هجدهم دی 1389
  از همه ی شما دوستای عزیزم که اومدید به وبلاگ تا بخندید عذر می خوام امشب  چیزی رو نوشتم که شاید نپسندید چون خنده دار نیست... اما من شدیدا درگیر احساساتم شدم و نتونستم این مطلب رو ننویسم... میدونم باهام راه میاید ...

 



ادامه مطلب

چهارشنبه پانزدهم دی 1389
  نشسته بودم  توی اتاق و داشتم تنها شام می خوردم امشب من و هم اتاقیم مهمونی دعوت شدیم ولی من نرفتم واسه همین قاشق های برنج را در سکوت می ریختم تو حلقومم و فقط گاهی صدای برخورد قاشق با دندون هام بود که سکوت رو می شکست ..ناگهان صدای فوت کردن سرپرست به گوش رسید که...

ادامه مطلب

پنجشنبه نهم دی 1389
  سلام دوستای گلم امتحانات از راه رسیده و می دونم که فشار همه تون افتاده ...من که یه امتحان بیشتر ندارم اونم اگر درست ترم های قبل درس می خوندم الان نبود ولی چه کنم که شیطان رجیم منو اغفال کرد و من درسم را هی افتادم و هی افتادم راستی اینجا فرصت خوبیه که ازتون بخوام برا این بنده ی سراپا تقصیر دعا کنید تا بلکه این درس را پاس نموده و به آغوش ولرم خانواده بازگردم تا شاید خانواده نیز اندکی تحویلم گیرند ...



ادامه مطلب

سه شنبه هفتم دی 1389
  بعد از مدت ها امشب قالبو عوض کردم  من یادم میره تنوع بدم شما دیگه چرا؟؟وقتی حوصله تون از یه جای وبلاگ سر رفت بهم بگید خودم  اینقد ذوق کردم این قالبو تغییر دادم آدم روحیه ش عوض میشه . دوستان عزیز اگه کسی قالب قشنگی میشناسه بهم معرفی کنه...و اما مطلب جدید....



ادامه مطلب

شنبه چهارم دی 1389